خرید بک لینک
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد.آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم. بهم گفت: “متشکرم”.میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم. من عاشقشم. اما… من خیلی خج

برچسب: داستان,کوتاه,داداشی, نویسنده: هیراد قربانی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 12:20

ای پیش پرواز کبوتر های زخمیبابای مفقود الاثر! بابای زخمی! دور از تو سهـــم دختــر از این هفته هم پر پس کی؟ کی از حال و هوای خانه غم پر؟ تا یاد دارم برگی از تاریـــخ بودی یک قاب چوبی روی دست میخ بودی توی کتابـــم هر چـه بابا آب می داد مادر نشانم عکس توی قاب می داد اینجا کنــــار قاب عکست جان سپردم از بس که از این هفته ها سر کوفت خوردم من بیست سالم شد هنوزم توی قابی خوب یک تکانی لا اقل

برچسب: پرواز,عظیم,زارع, نویسنده: هیراد قربانی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 12:20

خبر به دورترین نقطهی جهان برسد نخواست او به منِ خسته بیگمان برسد شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟ چه میکنی اگر او را که خواستی یک عمر به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ... رها کنی، برود، از دلت جدا باشد به آنکه دوستترش داشته ... به آن برسد رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند خبر به دورترین نقطهی جهان برسد گلایهای نکنی بغض خویش را بخوری که هق هق تو م

برچسب: دورترین,نقطه,جهان,برسد,زنده,نجمه,زارع, نویسنده: هیراد قربانی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 12:20

صفحه بندی